چهار سال و نیمی

خرید بک لینک
1

توی این سن آنقدر شلوغی های پسرانه داری که کم تر محو زیبایی و ظرافت و شیرینی ات می شوم.... دست پدرت را گرفته ای و داری راه می روی ...من از پشت دارم نگاهتان می کنم.... از توی مغازه پرنده فروشی درآمدید و می گویی با چه پرنده های زیادی آشنا شدم بابا..... و من به شما دو نفر نگاه می کنم.... اگر در زندگی شیرینی و لذتی باشد این لحظه یکی از آن لجظات است...

2

رفته ای از پایین چن برگ تبلیغاتی آورده ای و با دقت پشت شان نقاشی کرده ای و به من گفته ای قصه مو بنویس ....بعد گفته ای حالا وقت دوزیده شدنه( دوخته شدن)...برایت م دوزم و انتظار می کشی پدرت بیاید و کتابی را که نویسنده اش خودتی ، به او نشان دهی

3

برایم پشتکار و هدفمندی ات جالب است.... فکرهایی توی سرت می گذرد و این روزها مدام پی ساختن هستی....نقاشی جزوی از این ساختن ها می شود... مثلا رول خالی دستمال توالت را رنگ می کنی با چوب های بستی ....به هم می چسبانی و از اینجو کارها...از خواب که بیدار می شوی با جدیت می روی سراغ این کارها و این جدیتت برایم بامزه است

4

مامان ارزو دارم پرواز کنم

کودک نوشت هاي من...

ما را در سایت کودک نوشت هاي من دنبال می‌کنید

برچسب: چهار سال در, عتف,وبلاگ چهار سال خون بازی, نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 5:50

صفحه بندی