نویسنده: نرگس - چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵
شامت را داده ام....مسواک هم زده ای و آماده خواب....امشب کار دارم...پتو را می کشم رویت می بوسمت و می روم اتاق.... راه می کشی دنبالم مثل جوجه اردک ها و می آیی همان لابلای ورقه های دانشحویان و کتابها و فیش ها جایی پیدا می کنی، سرت را روی زانویم می گذاری و می پرسی لاک پشت ها هم دندان دارند ؟ و بعد سریع می خوابی..... نگاهت می کنم.... به ظزافت صورتت.... لبخند میزنم و دلم کمی می گیرد...می دانم روزی خانه ام خالی می شود از این همه نقاشی هایی که برایم به عنوان هدیه می کشی که تعدادشان آنقدر زیاد است که گاهی بعضی هایشان را دور می ریزم.... روزی که دیگر به عادت همیشه بازویم را بغل نگیری و بخوابی... روزی که خالی باشد روزهایم از سوال های تو درباره دندان لاک پشت ها و قد دایناسورها و میزان خواب خرس های سفید و ولوم صدای نوعی میمون که تو اسمش را می دانی.... روزی که دیگر بعضی کلمه ها را نشنوم: موسی کو قدی، لخبند، نفص و....
نگاهت می کنم..... سرت را گذاشته ای روی زانویم و خوابیده ای.... از لای کتاب صورتک های تسلیم برگه ای را پیدا می کنم که خط خطی های ناشیانه با خودکار قرمز است و تصویر یک ادمک که گویا زن است و با دقت کشیده ای.... گفته ای ان ادمک منم و آن قرمز ها نیروی عشق ...که نیروی عشق را کنارم کشیده ای که هرگز نمیرم.... تو به مرگ فکر می کنی همانطور که من هنوز... تو از مرگ من میترسی همانطور که من از مرگ پدر مادرم.... دلم برایت میسوزد.... دلم برای تو که این همه زیبایی که این همه با من مهربانی و حالا لابلای فیش ها خوابیده ای کنارم میسوزد.... برای تو که خواستمت روزی از خدا....نگران آینده نیستم.... نگران روزهایی که خانه ام خالی میشود از نقاشی هایت هم نیستم.... همین گرمای عشق این روزها مرا کافی است پسر تاهمیشه دوست داشتنی ام....
همیشه و همیشه ها از تو ممنونم که هستی پسر ناز مهربان پنج ساله ام
ما را در سایت کودک نوشت هاي من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 197