دعوا با بچه های کوچه

خرید بک لینک
چهارپایه گذاشتی زیر پایت و داری بازی بچه ها را می بینی. کمی بعد می روی پایین.... بعد سروصدایتان می آید....دعوایت شده است....من نمی آیم پایین تا خودت حل کنی...تو هم نمی آیی بالا از من کمک بخواهی.. شب برای پدرت تعریف می کنی که گفتم با منم بازی کنین بچه ها گفتن تو کوچولویی...گویا عصبانی شدی ....حمید می پرسد خب بعد چی شد؟ می گویی هیچی دعوا شد.... جمید دوباره می پرسد دقیقا بعد از انکه گفتن تو کوچولویی تو چی گفتی؟ انگشتت را می آوری بالا و می گویی خودم بابا خودم دعوا رو شروع کردم... گفتم من کوچولو نیستم.....

قیافه ات اینقدر خنده دار است .... پدرت دارد روش درست گفتگو در این شرایط را به تو می گوید و تو همچنان اخم کرده ای و زیر لب می گویی به من میگن کوجولو

تو کی این همه بزرگ شدی ناز من که غرورت عصبانی ات کند پسر گل گلی من؟!!!

بعد از بگو مگوی مختصرت با بچه های کوچه نمی آیی خانه و می روی یکی یکی به همسایه های ساختمون سر می زنی...زن همسایه طبقه بالا می گوید مودب گفته ای : آمدم به شما سربزنم...کمی مانده ای و به هر سه همسایه سر زده ای و سرانجام برگشته ای بی آنکه ماجرا را برای من تعریف کنی....

از این حرکت خودجوشت تعجب کرده ام.....چقدر تماشای بزرگ شدنت لذت آور است پسر چهارساله ام!

کودک نوشت هاي من...

ما را در سایت کودک نوشت هاي من دنبال می‌کنید

برچسب: دعوا با بچه خوشگل,دعوا با بچه,دعوا با بچه خوشگل ها,دعوای بچه با سگ,دعواي بچه با گربه,دعوا بچه با گربه,دعوای بچه با گربه,با دعوای بچه ها چه کنیم,دعوای بچه با توله سگ,تعبیر خواب دعوا با بچه, نویسنده: بازدید: 379 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 5:51

صفحه بندی