من این چهارسالگی پر
شور تو را عاشقم پسر ناز و دوست داشتنی ام و از فکر اینکه روزی بزرگ شوی و خانه خالی شود از اسباب بازی هایی که روی اپن می گذاری یا برچسب هایی که توی بشقاب توی کابینت می یابم دلم می گیرد.... روزی که دیگر ناگهان با پیاله ای واژگون زیر فرش روبرو نشوم که می دوی و می آیی به من متذکر می شوی که من مورچه گرفتم برش نداری.... یا ناگهان می آیی توی آشپزخانه و با صدایی یواش می گویی هیس مارها خوابن...و مرادت از مارها خط های سرامیک هاست که از من می خواهی رویشان پا نگذارم و بعد یکدفعه با صدای بلند مارها را بیدار می کنی و دوتایی باید فرار کنیم.... من این دل سپردن ها به خیالات و بازی های تو را دوست دارم... من به آسمان مادرانگی عروج می کنم وقتی مرا عزیزدل صدا می کنی...که عزیزدل آب می خوام....
شازده کوچولوی من، این روزها دزد دریایی شدنم و نقش بازی کردن با تو سازگارترین نقش زنانه ام است با قلبم...که روسری را یکوری ببندیم و با شمشیر با هم مبارزه کنیم و نهایتش آغوش من چرخ و فلکت می شود که تو یخ کردی از هیجان و قلب کوچکت تند میزند و توی آغوشم هم آرام نمی گیری....
خدا را شاکرم بخاطر بودنت که شور واقعی زندگی هستی نازنین دل من...
همیشه ها بودنت را پاس میدارم پسرم
کودک نوشت هاي من...
ما را در سایت کودک نوشت هاي من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 326 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 5:51