نویسنده: نرگس - چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵
این نگاه مطلق مقدست را به پدرت ، دوست دارم. چند ماه پیش پدرت انیمیشن زوتوپیا ( شهر وحش) را برایت آورد. خیلی خوشت امد اما از لحظه وحشی شدن سمور کوچک می ترسیدی، آن قسمت را نمیخواستی ببینی ، جالب اینجا بود که فقط وحشی شدن سمور کوچک آزارت می داد نه بقیه حیوانات...مدام از من می پرسیدی این همون سمور تو عکسه؟ سمور در عکس کنار زن و دوفرزندش بود با لبخندی پدرانه و من می گفتم آره... نمی دانستم با چه چیز درگیری تا اینکه یک روز گفتی این سمور وحشی شده اون نیست. باباها که نمی تونن وحشی بشن امکان نداره ، حالا درسته ببره وحشی شده اشکال نداره ولی امکان نداره سموره که باباست وحشی بشه.... رابطه ویژه ات را دوست دارم....
از مهد که آمدی پرسیدی بابا جون کی میاد؟ گفتم چرا؟ گفتی یک کاری باهاش دارم و تاشب صبر کردی ...وقتی پدرت آمده جریان را فقط برای پدرت تعریف کردی که پارسا تو را زده و حالا کار درست چیست؟ می گوییی دفعه بعد در درجه اول بزنمش؟ پدرت مراحل را توضیح می دهد که اول گفتگو کن....بعد فلان...فلان... در عین حال نگذار بهت آسیب برسه و...... تو با دقت گوش می کنی و هی سوال می کنی.... برایم جالب است که پدرت را مرجع می دانی در این امور و با او این همه صادقی که می گویی قبلنا که منم زدمش گریه میکنه شلوغ می کنه
ما را در سایت کودک نوشت هاي من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 214