کودک نوشت هاي من

متن مرتبط با «چهار سال در» در سایت کودک نوشت هاي من نوشته شده است

شش سالگی

  • نیلوبلاگ

    حالا تو شش ساله شده ای....حالا تو همراه خوب زندگی من شده ای... انسان فهمیده و بزرگی که با من گفتگو می کنی... همدلی می کنی و... ماه پیش سختی های آخر رساله بود...تو با من همراه بودی...با هم به دانشکده می رفتیم صبح تا شب ... وتو چقدر با من همراهی کردی تا بالاخره تمام شد... به تو می بالم پسرم.... دوست داشتن تو شمع گرما بخش زندگی من است... بزرگ شدنت شتاب گرفته است...دو تا دندان شیری ات افتاده و قد کشیده ای... چقدر بودنت خوب است پسرم xa0...

    ادامه مطلب
  • تصویر پدرت

  • نیلوبلاگ

    تصویر پدرت نویسنده: نرگس - چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ این نگاه مطلق مقدست را به پدرت ، دوست دارم. چند ماه پیش پدرت انیمیشن زوتوپیا ( شهر وحش) را برایت آورد. خیلی خوشت امد اما از لحظه وحشی شدن سمور کوچک می ترسیدی، آن xa0قسمت را نمیخواستی ببینی ، جالب اینجا بود که فقط وحشی شدن سمور کوچک آزارت می داد نه...

    ادامه مطلب
  • پنج سالگی

  • نیلوبلاگ

    پنج سالگی نویسنده: نرگس - چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ شامت را داده ام....مسواک هم زده ای و آماده خواب....امشب کار دارم...پتو را می کشم رویت می بوسمت و می روم اتاق.... راه می کشی دنبالم مثل جوجه اردک ها و می آیی همان لابلای ورقه های دانشحویان و کتابها و فیش ها جایی پیدا می کنی، سرت را روی زانویم می گ...

    ادامه مطلب
  • شور چهارسالگی

  • نیلوبلاگ

    من این چهارسالگی پر شور تو را عاشقم پسر ناز و دوست داشتنی امxa0 و از فکر اینکه روزی بزرگ شوی و خانه خالی شود از اسباب بازی هایی که روی اپن می گذاری یا برچسب هایی که توی بشقاب توی کابینت می یابم دلم می گیرد.... روزی که دیگر ناگهان با پیاله ای واژگون زیر فرش روبرو نشوم که می دوی و می آیی به من متذکر می شوی که من مورچه گرفتم برش نداری.... یا ناگهان می آیی توی آشپزخانه و با صدایی یواش می گویی هیس مارها خوابن...و مرادت از مارها خط های سرامیک هاست که از من می خواهی رویشان پا نگذارم و بعد یکدفعه با صدا...

    ادامه مطلب
  • چهار سال و نیمی

  • نیلوبلاگ

    1 توی این سن آنقدر شلوغی های پسرانه داری که کم تر محو زیبایی و ظرافت و شیرینی ات می شوم.... دست پدرت را گرفته ای و داری راه می روی ...من از پشت دارم نگاهتان می کنم.... از توی مغازه پرنده فروشی درآمدید و می گویی با چه پرنده های زیادی آشنا شدم بابا..... و من به شما دو نفر نگاه می کنم.... اگر در زندگی شیرینی و لذتی باشد این لحظه یکی از آن لجظات است... 2 رفته ای از پایین چن برگ تبلیغاتی آورده ای و با دقت پشت شان نقاشی کرده ای و به من گفته ای قصه مو بنویس ....بعد گفته ای حالا وقت دوزیده شدنه( دوخته ش...

    ادامه مطلب