کودک نوشت هاي من

متن مرتبط با « عتف» در سایت کودک نوشت هاي من نوشته شده است

شش سالگی

  • نیلوبلاگ

    حالا تو شش ساله شده ای....حالا تو همراه خوب زندگی من شده ای... انسان فهمیده و بزرگی که با من گفتگو می کنی... همدلی می کنی و... ماه پیش سختی های آخر رساله بود...تو با من همراه بودی...با هم به دانشکده می رفتیم صبح تا شب ... وتو چقدر با من همراهی کردی تا بالاخره تمام شد... به تو می بالم پسرم.... دوست داشتن تو شمع گرما بخش زندگی من است... بزرگ شدنت شتاب گرفته است...دو تا دندان شیری ات افتاده و قد کشیده ای... چقدر بودنت خوب است پسرم xa0...

    ادامه مطلب
  • اردو

  • نیلوبلاگ

    عشق کوچک پر شور من!چه خانه با تو پر شر و شور است....خانه پر است از شلوغیهایت...از خنده های الکی ات...امروز اردو داشتی...با شیطنت و خنده های الکی صبحانه ات را خوردی...موهایت را شانه زدی عطر زدی و رفتیم... توی اتوبوس نشسته ای و من از پایین نگاهت می کنم....می خندی و ورجه وورجه می کنی و هر از گاهی برای من دست تکان می دهی و بوس می فرستی... من آن پایین به تو نگا...

    ادامه مطلب
  • تصویر پدرت

  • نیلوبلاگ

    تصویر پدرت نویسنده: نرگس - چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ این نگاه مطلق مقدست را به پدرت ، دوست دارم. چند ماه پیش پدرت انیمیشن زوتوپیا ( شهر وحش) را برایت آورد. خیلی خوشت امد اما از لحظه وحشی شدن سمور کوچک می ترسیدی، آن xa0قسمت را نمیخواستی ببینی ، جالب اینجا بود که فقط وحشی شدن سمور کوچک آزارت می داد نه...

    ادامه مطلب
  • پنج سالگی

  • نیلوبلاگ

    پنج سالگی نویسنده: نرگس - چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ شامت را داده ام....مسواک هم زده ای و آماده خواب....امشب کار دارم...پتو را می کشم رویت می بوسمت و می روم اتاق.... راه می کشی دنبالم مثل جوجه اردک ها و می آیی همان لابلای ورقه های دانشحویان و کتابها و فیش ها جایی پیدا می کنی، سرت را روی زانویم می گ...

    ادامه مطلب
  • اولین افتخار

  • نیلوبلاگ

    در مسابقه بزرگ قصه نویسی کشور شرکت کرده ای.....فایل صوتی داستانت را فرستاده ام....مدام می گی مامان بیا یک بار دیگه ضبط کنیم خوب بشه برنده بشم اما مهلتش تمام شده.... دلت می خواهد جایزه ات آقا شیر بزرگ باشد.... شب خوابی که نتایجش می آید...که ده قصه از بین آن همه قصه به مرحله نهایی می رسد... تو هستی... ومن وقتی می خوانم پرهام دولتی از مشهد مقدس شوری در دلم بیدار می شود که مدت ها نبوده است... یک تجربه عالی... خوابی و نمی توانم بغلت کنم و چرخت بدهم و ببوسمت و بگویم داستانت برنده شده است.... پرهامxa0 ...

    ادامه مطلب
  • پایان

  • نیلوبلاگ

    دیگر برای تو هم نمی نویسم....دنیا پر از کینه است...پر از حقد.... نوشتن از عشق دنیا را ادم ها را برمی انگیزاند تا همه چیز را به لجن بکشند.... عشق را خوبی را برنمی تابند...برایت اینجا نمی نویسم پسر ناز دوست داشتنی ام چون می ترسم.... عشق را نباید جار زد بقول ماربزرگ پرستو.......

    ادامه مطلب
  • شور چهارسالگی

  • نیلوبلاگ

    من این چهارسالگی پر شور تو را عاشقم پسر ناز و دوست داشتنی امxa0 و از فکر اینکه روزی بزرگ شوی و خانه خالی شود از اسباب بازی هایی که روی اپن می گذاری یا برچسب هایی که توی بشقاب توی کابینت می یابم دلم می گیرد.... روزی که دیگر ناگهان با پیاله ای واژگون زیر فرش روبرو نشوم که می دوی و می آیی به من متذکر می شوی که من مورچه گرفتم برش نداری.... یا ناگهان می آیی توی آشپزخانه و با صدایی یواش می گویی هیس مارها خوابن...و مرادت از مارها خط های سرامیک هاست که از من می خواهی رویشان پا نگذارم و بعد یکدفعه با صدا...

    ادامه مطلب
  • جاودانگی

  • نیلوبلاگ

    با آن چشم های درشت براقت التماس گونه نگاهم می کنی و میگویی مامان هیچ وقت نمیر! هیچوقت!قول بده! نگاهت می کنم.... می گویی وقتی منم مردم بازم نمیر..... از تبلور آرکی تایپ جاودانگی به این شکل در وجود تو قلبم می لرزد و فقط بغلت می کنم.... پرهام من .......

    ادامه مطلب
  • دعوا با بچه های کوچه

  • نیلوبلاگ

    چهارپایه گذاشتی زیر پایت و داری بازی بچه ها را می بینی. کمی بعد می روی پایین.... بعد سروصدایتان می آید....دعوایت شده است....من نمی آیم پایین تا خودت حل کنی...تو هم نمی آیی بالا از من کمک بخواهی.. شب برای پدرت تعریف می کنی که گفتم با منم بازی کنین بچه ها گفتن تو کوچولویی...گویا عصبانی شدی ....حمید می پرسد خب بعد چی شد؟ می گویی هیچی دعوا شد.... جمید دوباره می پرسد دقیقا بعد از انکه گفتن تو کوچولویی تو چی گفتی؟ انگشتت را می آوری بالا و می گویی خودم بابا خودم دعوا رو شروع کردم... گفتم من کوچولو نیست...

    ادامه مطلب
  • چهار سال و نیمی

  • نیلوبلاگ

    1 توی این سن آنقدر شلوغی های پسرانه داری که کم تر محو زیبایی و ظرافت و شیرینی ات می شوم.... دست پدرت را گرفته ای و داری راه می روی ...من از پشت دارم نگاهتان می کنم.... از توی مغازه پرنده فروشی درآمدید و می گویی با چه پرنده های زیادی آشنا شدم بابا..... و من به شما دو نفر نگاه می کنم.... اگر در زندگی شیرینی و لذتی باشد این لحظه یکی از آن لجظات است... 2 رفته ای از پایین چن برگ تبلیغاتی آورده ای و با دقت پشت شان نقاشی کرده ای و به من گفته ای قصه مو بنویس ....بعد گفته ای حالا وقت دوزیده شدنه( دوخته ش...

    ادامه مطلب